
بيا تاليلي ومجنون شويم،افسانه اش بامن
بيابامن به شهرعشق روكن،خانه اش بامن
بياتاسربه روي شانه هم رازدل گوئيم
اگرمويت چوروزم شدپريشان،شانه اش بامن
سلام اي غم،سلام اي آشناي مهربان دل
پرپروازواكن چون پرستو،لانه اش بامن
مگوديوانه كو،زنجيرگيسورازهم واكن
دل ديوانه،ديوانه،ديوانه اش بامن
دراين دنياي وانفساي حسرتزاي بي فردا
خداياعاشقان راغم مده،شكرانه اش بامن
مگوديگرسمندردردل آتش نمي سوزد
توگرمم كن به افسون،گرمي افسانه اش بامن
چه بشكن بشكني دارد،فلك دركارسرمستان
توپيمان بشكني،نشكستن پيمانه اش بامن![]()
قاصدك غم دارم،
غم آوارگي ودربدري،
غم تنهايي وخونين جگري.
قاصدك واي به من همه ازخويش مرا ميرانند،
همه ديوانه وديوانه ترم مي خوانند.
مادر من غمهاست،
مهدوگهواره ي من ماتم هاست.
قاصدك دريابم!روح من عصيان زده وطوفانيست.
آسمان نگهم بارانيست.
قاصدك،غم دارم.
غم به اندازه ي سنگيني عالم دارم.
قاصدك،غم دارم،
غم من صحراهاست،
افق تيره ي اوناپيداست.
قاصدك،ديگرازاين پس منم وتنهايي،
وبه تنهايي خوددرهوس عيسايي،
وبه عيسايي خود،منتظر معجزه اي غوغايي.
قاصدك زشتم من،زشت چون چهره ي سنگ خارا،
زشت مانند زال دنيا.
قاصدك،حال گريزش دارم،
مي گريزم به جهاني كه درآن پستي نيست،
پستي ومستي وبد مستي نيست.
ميگريزم به جهاني كه مراناپيداست،
شايدآن نيزفقط يك روياست!!!!!!!